دریای چشمانت

(((زنده ی خیال)))

پرده از پنجره ی اتاق خیال کنار زدم

درپهنه دریای چشمانت  بلمی دیدم شکسته ، ناخدایش خسته،روی تخته پاره ای نشسته

با حضرت عزرائیل به مشاجره برخاسته!

فقط به یک پلک زدن بند بود، تا به ساحل رسد

چون!

آنجا که زبان از تکلم باز  ماند،وظیفه بر دیده محول گردد.

چون بعد از غرش آسمان ،نوبت باران می رسد!

دل نوشته :خودم

شبی از غصه هجران دلم سوخته بود(باده فروش)

(باده فروش )

 

جهد کردم برود خاطر تو از یادم

ترسم آه دل دیوانه دهد بربادم

 

 

ای که درخـــانه دل رخت   بقا افکنــــدی

خاطــر خاطــــــره هاباش وبه رس  فریادم

چشمه ی چشم بگفتم که سرازیـر شود

تا که سیلاب شود سیل بــــــــــــــرد بنیادم

جز فنا در خــــم گیسوی بت باده فروش

 مجلس وعظ وثنا،یاد نــــــــــــــــداد استادم

همنشین دل ما، شمس جهـــانتابی بود  

بــرتماشای مـــــــــــــهِ نیمه نهان دلشادم

خواستم دانه زنخــــدان توبـرچینم وبس

بی خبر از همــــه جا،چـــــــــــاه بلا افتادم

شبی ازغصه هجــــران دلم سوخته بود

 جــــــــــــــــزخیال گل خود،غیرنکردامدادم


 خواستم جمله ای ازمهـــر نگاران گویم

(ناقلی )دادبـــرآوردوگـــرفت ایـــــرادم


شعراز: خودم

...زدرد عشق چه خاکی بسر کنم؟

((سفر کرده))


بی یاد تو نبوده شبی را سحر کنم

هرگز خیال روی تو،از سر بدر کنم

در حال احتضارم وچشمم به راه تو

جان پس نمیدهم گل رویت نظرکنم!

چـــون مرغ سربریده،ندارم قرار،هیچ

ترسم که پژمُرَد گل عشقم،ضررکنم

گر وعده وصال دهی عندلیب عشق

برپیشوازتـــو،همــــه گل راخبرکنم

لبخند آخــــــرین تــــــو،تنها ندیمم است

جانا،به عشق آن،شب وروزم بسر کنم

دل ،گرچه سالیان درازیست پر شده!

سوگند میخورم ،که سخن مختصرکنم

ای جان من،طــریق وفارانگاهدار

لطفی نما زعالم خاکی سفر کنم

گفتم که ناقلی همه عمرت تباه شد

گفتا زدرد عشق،چه خاکی بسر کنم


شعراز: خودم

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله زیر و زار من زارترست هر زمان

بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی

می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا

کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من

تاخیال قد وبالای تو در دل بگذشت

کرد فارغ گل رويت ز گلستان ما را
کفر زلف تو برآورد ز ايمان ما را
***
تا خيال قد و بالاي تو در دل بگذشت
خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را
***
ما که در عشق تو آشفته و شوريده شديم
مي کند حلقه زلف تو پريشان ما را
***
تا به دامان وصالت نرسد دست اميد
دست کوته نکند اشگ ز دامان ما را
***
در ره کعبه وصل تو ز پا ننشينيم
گرچه در پا شکند خار مغيلان ما را
***
اي عبيد از پي دل چند توان رفت آخر
کرد سوداي تو بس بي سر و سامان ما را

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

جانا حدیث شوقت درداستان نگنجد

(راز عشق)

جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد

رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد

جولانگه جلالت در کوی دل نباشد

خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد

سودای زلف و خالت جز در خیال ناید

اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد

در دل چو عشقت آید، سودای جان نماند

در جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد

دل کز تو بوی یابد، در گلستان نپوید

جان کز تو رنگ بیند، اندر جهان نگنجد

پیغام خستگانت در کوی تو که آرد؟

کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد

آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد

مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد

بخشای بر غریبی کز عشق تو بمیرد

وآنگه در آستانت خود یک زمان نگنجد

جان داد دل که روزی کوی تو جای یابد

نشناخت او که آخر جایی چنان نگنجد

آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید

گر جان شود عراقی، اندر میان نگنجد

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

            گفتــــــــــم غـــم تو دارم گفتا غمت سر آید                  گفتــــم که ماه من شو گفتـــــا اگر برآید

گفتــــــــــم ز مهــــــرورزان رسم وفــا بیاموز                   گفتـــــا ز خـــــوبــــرویان این کار کمتر آید

گفتـــــــــم کـــــــه بـر خیالت راه نظر ببندم                    گفتــــا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتتـــــــم کـه بوی زلفت گمراه عالمم کرد                   گفتــــــــا اگــر بدانی هم اوت رهبــــــر آید

گفتـــــــــم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد                   گفتــــــــا خنک نسیمی کز کــوی دلبر آید

گفتـــــم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت                   گفتـــــــا تـــو بندگــی کن کو بنده پرور آید

گفتـــــم دل رحیمت کــــــی عزم صلح دارد                   گفتــــــا مگــــــوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد                   گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید